ديوانگي...
مي گويند خدا را نديده بايد پرستيد.من كه تو را ديدم و پرستيدم،
چگونه كافر شوم؟
شايد بتوان روزها با يادو خاطراتش كنار آمد،اما در دل شب،
وقتي با فرياد كردن اسمش همه را بيدار مي كنم
چه كنم ؟

نفس پژمرده در تنک گلویم شده زنجیرغم هرتار مویم نمیدانم گناه ازکیست؟ از چیست؟خدای

دل به چشماي تو بستم تو شدي همه وجودم
عشق تو باور من شد با تموم تارو پودم
هر كي اومد سر راهم چشمامو بستم نديدم
عكس تو تو دست من بود تو رو با دلم خريدم
براي نفس كشيدن عشق تو دليل من بود
بودن تو پيش چشمام خواب و روياي شبم بود
من همه ترانه هامو واسه چشم تو نوشتم
ندونستم تو دروغي واي چه تلخه سرنوشتم
من بدون تو مي مردم اما تو تنها نبودي
من واست بازيچه بودم عشق رويا هام نبودي
هنوزم سخته عزيزم باور بد بودن تو
بازي رو ديگه تموتم كن ديگه بسه موندن تو
فكرشم واسم عذابه كه دلت پر از فريبه
هنوزم باور نداري كه شدي واسم غريبه
گر چه پاهات واسم عزيز نمي بخشم اشتباهت
تا ابد بايد بسوزي آره تو آتيش اون گناهت

انقدر مستم که بی قایق به دریا می روم
یا به عشقم میرسم یا غرق دریا می شوم
« یامقلب القلوب والابصار،یا مدبر الیل و النهار،یا محول الحول والاحوال »
"حوّل حالنا الی احسن الحال"
عید آمد و ما خانه خود را نتكاندیم
گردى نستردیم و غبارى نفشاندیم
دیدیم كه در كسوت بخت آمده نوروز
از بیدلى او را ز در خانه براندیم
اینم واسه دل خودم می نویسم...
گفتم دوستت دارم نگاهي به من کرد و گفت:چند تا؟ دستام رو بالا آوردم و تمام انگشتهاي
دستمو نشونش دادم اما اون به کف دستام نگاه مي کرد که خالي بود .
صدای مهربان لای لایت کو؟!
لبت کو؟بوسه ات کو؟گونه هایت کو؟
نوازش های با جان آشنایت کو؟...
بیا نور نگاهت را چراغ شامگاهم کن!
بیا آن دست های گرم را پشت و پناهم کن!
تو که معنای پروازی
دنيا را بد ساخته اند.......
کسي را که دوست داري، تو را دوست نمي دارد.
کسي که تو را دوست دارد ،تو دوستش نمي داري.
اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است .
زندگي يعني اين ...............
تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست
تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی دران نیست
تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست
تنهایی را دوست دارم زیرا در کلبه تنهاییم در انتظار
خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد!!!!!!
قلبم در تپش ثانیه ها می زد
و تو قلبم را باور نکردی
نگاهم در ترنم چشمانت می شکست
و تو نگاهم را باور نکردی
وجودم از وجودت بود
وعشقم در دستانت
ولی تو هیچ گاه باور نکردی
و حالا من برای تو اشک می ریزم که دیوارهای غرورت همیشه زندانت بود
تو هیچ گاه قلبت را باور نکردی!

هیچ کس ویرانیم را حس نکرد ...
وسعت تنهائیم را حس نکرد ...
در میان خنده های تلخ من ...
گریه پنهانیم را حس نکرد ...
آن که با آغاز من مآنوس بود ...
لحظه پایا نیم را حس نکرد ...
آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم تقصير
كسي نيست كه اينگونه غريبيم شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم
